تبلیغات
فقط برای همسرم - ۸-تلخ و شیرین روزگار
دستتو رو سرم بکش، پاشو بهم یکم بخند
 
یه دنیا غم رو دوشمه، زخمای شونمو ببند

همین که می‌دونم دلت برای من دلواپسه

 با سختیام کنار میام، همین برای من بسه

گذشت،خداروشکر گذشت و تموم شد
دوروز سخت و پراسترس
یکشنبه عصر همسری اومد خونه با ی سردرد ملایم
ناهارخوردیم و خوابیدیم وقتی بیدارشدیم گفت سرش خیلی درد میکنه
ی قرص مسکن خورد ولی تاثیری نداشت،شب تاصبح مدام روی تخت وول میخورد و منم بدخواب کرد
کلی آیةالکرسی براش خوندم ولی دردش کم نمیشد،آخرشم ک خوابش بردنمازصبح بیدارنشد
صبح زودتربیدارشدم صبحانه حاضرکردم وخوردیم
ولی حالش خوب نبود و میخواست خونه بمونه
ولی مهندس مدام زنگ میزد و آخرسر اومد دنبالش و همسری رو برد
منم ک حسابی خوابم میومد و کسل بودم،
آخرش وقتی یکم باخاله کوچیکه صحبت کردم آروم شدم و ساعت یازده آماده تهیه ی ته چین شدم
همسری ساعت سه اومد خیلی سعی میکرد خودشو عادی بگیره ولی مشخص بود خیلی درد داره
ازته جینم کلی تعریف کرد ناهاروردیم و خوابید
عصری با آه و ناله بیدارشد،گریه ش گرفته بود دلم داشت کباب میشد
باالی ک صحبت کردم میگفت تو خودتو شادبگیرتاهمسرتم روحیه بگیره
گریه نکردم و براش چایی آوردم و سعی میکردم حواسشو پرت کنم
شب هم خیلی زود خوابیدیم بلکه حالش بهتربشه ولی حالت تهوع هم بخش اضافه شد
صب باوجود خستگی زیاد زودبیدارشدم و صبحانه حاضرکردم
ولی واقعاحالش بد بود،صبحانه میخوردیم ک حالت تهوع ب سراغش اومد
کلی شرمنده ی من بودعذرخواهی میکرد
مهندس زنگ زد م بیاد دنبالش ولی همسری گفت خودم دیرترمیام
ولی حالش مساعد نبود و بعد صبحانه خوابش برد
ولی مگه مهندس اجازه ی استراحت میداد مدام زنگ میزد و همسری قط میکرد
آدم اینقدر نفهم
ساعت ده صبح زدم بیرون،دربدر ی عطاری ک باز باشه
همه بسته بودن،تاسرچارراه عبدالمطلب اومدم ی مغازه باز پیداکردم،
همون عطاری ک همسری برای من جوشونده خریده بود
یکن کلپوره و ی شیشه عرق نعنا خریدم و سریع برگشتم
یکم کلپوره براش دم کردم و بانبات به دادم خوردولی اینقدر تلخه ک نمیه زیاد بخوری
خورد ولی از دوباره حالت تهوع
گریه ش گرفته بود میگفت عفت من دیگه خوب نمیشم،چرااین سردرد ولم نمیکنه
طبق دستور الی لبخند زدم و قربون صدقه ش رفتم ک این حرفاچیه
برای ناهار هم براش شله ی برنج درست کردم
ناهار ی بشقاب بیشترنخورد ب زحمت نمازشو خوند و خوابید
ساعت پنج مهندس ب گوشی من زنگ زد و بیدارم کرد جواب ندادم
پیام داد ک کار فوتی حیاتی دار ب مهندس بگین بهم زنگ بزنه
منم ک میترسیدم علی هنوز سردردش خوب نشده باشه بیدارش نکردم
ساعت شش همسری چشاشو باز کرد،یکم ب اطراف نگاه کرد و‌گفت
عفت؟
جانم؟
سرم درد نمیکنه!
ینی انگار دنیارو بهم داده بودن بغلش کردم و کلی ماچ و بوسه
چاییم روی گاز بود گفتم پس پاشو ک چایی مونم حاضره
هنوز از ذوق رفع سردرد خوب کیفور نشده بودیم ک مهندس زنگ زد
همسری رفت تو اتاق خواب و آروم حرف میزد حس کنجکاویم باعث شد ب بهانه چای ریختن برم تو آشپزخونه
مهندس داشت ب همسری غرمیزد ک چرانیومدیو ازاین حرفا
اینقدالکی ب همسری نق زد ک همسری طاقتش تموم شد و‌همه حرفای دلو ب مهندس زد و آخرش ب مهندس گفت
اگه همین نگرانیاتو میذاشتی فرداصبح تو شرکت بهم میگفتی چی میشد،من الان چ کاری ازدستم برمیاد،من اهل جوش زدن الکی نیستم
دوستم ندارم بیخودی ده دوازده ساعت تو شرکت بمونم،دوساعت می مونم ولی مفید می مونم،اگه الانم تو ای حرفارو نمیزدی من هیچ وقت بروت نمیاوردم
مهندس  فقط حرف میزنه ها،اصنم کاری ازش برنمیاد،همسری هم مراعاتشو میکرد و ب روش نمیاورد ک تاحالا قراردادی نبسته
ولی خوب شد ک ب این بهانه همه ی گله هاشو ب مهندس گفت
امروز صبح هم مهندس ن زنگ زد و نه اومد دنبال همسری
فک کنم قهرکرده
خداکنه ب اختلاف نخورن الان وقت قهرو آشتی نیست باید کارکنن
خداروشکر ک مریضی همسری بخیر گذشت
ولی خیلی ب من سخت گذشت
اینکه عزیزت جلو چشات پرپر بزنه و کاری ازدستت برنیاد
برم کارامو بکنم ک هنوز سفره صبحانه م پهنه
همیشه سالم باشین

پ.ن:دیروز عصر قبل اینکه باتماس مهندس بیدارشم خواب بابامو میدیدم
بعد ده سال ب خوابم اومده بود
خونه مامانم بودم،مجرد بودم،خونه مامانم سفید بود مث برف
بابام ازحموم اومده بود دستاش هنوز چروک حموم داشت
موهای سیاه و سفیدش بلند شده بود
هیچی ازخوابم یادم نیست،فقط چهره ی بابام یادمه
چقدر دلم براش تنگ شده بود،خداسایه ی پدراتونو روی سرتون نگه داره



تاریخ : چهارشنبه 20 مرداد 1395 | 07:37 ق.ظ | نویسنده : بانوی عاشق | نظرات()