تبلیغات
فقط برای همسرم - ۷-زندگی جاریست
سر زیبا یـیِ چشمان تو دعوا شده است

 بین ماه و من و یک عده اساتید هنر...

مسعود محمد پور

روز چاشنبه صب بود فک کنم،امان ازاین حافظه
رفتم خونه مامانم،واااااااااااای نمیدونین چ خبربود
شلوغ پلوغ،بهم ریخته،پرازشن و سیمان و آجر وخاک و....(این س چار نقطه ینی الان نمیدونم چیا ب این شلوغی اضافه شده)
رفتم لباس عوض کردم،بناشونم همسایه ی سابق مونه
داداش کوچیکه نمیذاشت دست ب چیزی بزن،میگفت دستات خراب میشن
فقط چایی و آب میدادم دستشون
مامانم مث این حرفه ایا تند تند ملات درست میکرد میداد دست بنا
خداب داد برسه با دردای بعدش،الان گرمه همه کاری میکنه ولی بعدش پدرش درمیاد،میشناسم دیگه
دیگه تاظهر موندم اذان ک شد من باید میرفتم سرویس بهداشتی
اما سرویس بهداشتی مامان نابود بود!
دیگه ناچارا چادررنگه ب سر و کلید بدست زدم بیرون،کوچه بغل،خونه مادربزرگم،مابهشون میگیم مادر
دربازکردم رفتم تو حیاط از پشت پنجره نگاه کردم دیدم نیست تو اتاق
خداروشکرسرویس بهداشتی شون تو حیاطه
دوان دوان رفتم داخل و‌بعد ک نفس راحت کشیدم اومدم بیرون،اصن چشام روشن شد
بعد رفتم سمت دردیدم دربازه رفتم داخل دیدم تو سالن درازکشیده
منو ک دید آغوش مهربونش باز شدو ماچ وبوسه
منم بدجنس نگفتم جیش داشتم،فک کرد کلا قصدم سرزدن بوده
دیگه میخواست پذیرایی بیاره گفتم هیچی نمیخورم میل ندارم
بعد یکم حرف زدن دوباره ماچم کرد و اومدم خونه مامان سریع نمازخوندم و لباس پوشیدم
نمک آبگوشت ناهارمامان رو اندازه کردم کاسه و بشقابم چیدم و چایی  دم کردم
بعدش ب مامان گفتم من برم دیگه
ساعت یک ونیم دو بود،مامان گفت خب ناهاربمون بعد برو
گفتم ن علی آقا میاد ناهارخونه میرم
اومدم بیرون رفتم آرایشگاه مینا و ریمل ابرو و لاکمو ک از شب عروسی جامونده بود کرفتم و رفتم ایستگاه اتوبوس
خدارشکر اتوبوسامون کولرداره و اذیت نمیشم
ولی امان ازترافیک،مامان طفلی زنگ زد گفت رسیدی؟گفتم نه،گفت پس هروقت رسیدی ی تک بزن
بعدش همسری زنگ زد گفتم توراهم دارم میرم خونه
وقتی رسیدم خونه قبضارو از روی تابلو برداشتم با کنتورا چک کردم و قبض واحدمونو برداشتم
جلوی درخونه مامان زنگ زد و گفتم رسیدم
تا رسیدم داخل لباسامو انداختم روی تخت و پریدم تو حمام ی دوش آب یخ گرفتم و پریدم بیرون
داشتم لباس میپوشیدم ک دیدم یکی داره کلید میندازه تو در تاچادربپوشم همسری اومد داخل
خیلی ترسیدم،فک کردم کی هست،آخه همیشه زنگ میزد من دربازمیکردم
بهش گفتم بذار مامانم بگم منو میترسونی،بغلم کرد و خندید و کفت درزدم قبلش که

پنجشنبه هیچی یادم نمیادامان ازحافظه
آها اینویادمه ک خاله پری شدم

صب جمعه بادرد کمر و دلم بیدارشدم
همسری سریع پاشد چایی گذاشت منم براش نیمرو درست کردم باگوجه سرخ شده عاشقشیم ما
بعد صبحانه ک ساعت یازده خوردیم همسری گفت ناهاربامن
ساعت سه پاشد نمازخوند و ناهارماکارونی پخت
چ ماکارونی بود چ ته دیگی داشت
بعدشم ک درد من شدید شد و همسری رفت برام داروگیاهی بخره
ولی بازنبودن و دست خالی برگشت
من روی مبل ولو بودم و رنگم پریده همسری روی زمین روبروم نشست و گفت:حالامن چ خاکی ب سرم بریزم
طفلی هیچ وقت اول پریودم پیشم نبوده و ندیده بود حالمو
شب دم غروب دوباره رفت و خداروشکر پیداکرد
سریع جوشونده گذاشتم و خوردم و خداروشکربهترشدم

صب شنبه هم ،مدان میپرسید خوبی خوب شدی بهتری
حتی از شرکت چندباربهم زنگ زد
امروز باوجود کمردرد،کلی گردگیری و جاروبرقی و لباس شستن و ناهارپختن
ازبزرگترین دغدغه های این روزام اینه که غذا چی بپزم
از امروز ب مدت یک هفته هنسری صب میره ظهرمیاد عصری میره شب میاد
و من الان تنهام
قراربود شب بریم شام بیرون بخوریم
ولی معلوم نیست کی بیاد
هعی بسوزه پدر تنهایی
ی پاکن هم ندارم ی نقاشی برای خودم بکشم قراربوده برام پاک کن بخره
کتاب دعاهم ندارم دوتا دعابخونم دلم آروم بشه
برای خوشبختی همه جوونا،نه!همه ی آدمای روی زمین دعاکنین
ب قول آقای قرائتی بزرگ دعاکنین


طبقه بندی: خاطرات،

تاریخ : شنبه 16 مرداد 1395 | 05:24 ب.ظ | نویسنده : بانوی عاشق | نظرات()