تبلیغات
فقط برای همسرم - ۴
وقتی بانوی خونه ی خودمم و مهمونیم عالی برگزارمیشه

زندگی بی مکث جریان داره
شب مهمونی همسری دیراومد و زودی رفت برام خریدکرد،هندونه و سس مایونز
شب قبلشم باهم یدونه کلم برگ و دوکیلو شیرخریده بودیم
صب زود بیدارشدم و بعد رفتن همسری خورشتمو کذاشتم و آروم آروم قل میزد تا شب
ناهار نمیرو خوردیم آخه دیگه نای پختن ناهارنداشتم البته ساعت پنج عصر
بعد ناهارهمسری نخوابید و‌رفت خرید
مامان ایناساعت هفت اومدن کمی بعد هم خواهری با سرویس شرکت اومد اول صدمتری و داداش رفت دنبالش
منم باچایی ازشون پذیرایی کردم
بهشون لواشک دادم ازاین کوچولو بسته بندیا
بعدشم سالاد درست کردم
نمازخوندیم
برنجمو گذاشتم
مامانمم برخلاف خونه خودشون ک مدام بهم میگفت ب خورشت سربزن،سالاد درست کن،ته نگیره و اینا
هیچی نمیگفت
مث ی مهمون اومده بود ک فقط بهش خوش بگذره
آبجی و داداش همش میگفتن چ بویی راه انداختی
واین باعث ذوق بنده میشد
بعد شام هم با ژله بستنی رنگی رنگی ازشون پذیرایی کردم
و بعداز شستن ظرفا با هندونه ی شیرین
همسری خیلی بهم کمک کرد و پذیرایی میکرد
بعد میوه مامان حاضر شد ک برن و هرچی همسری گفت شب بمونین قبول نکردن
ماهم تا پایین جلوی در بدرقه شون کردیم
بعداز رفتنشون همسری رو بغل کردم و کلی ازش تشکرکردم
باورنمیشه مهمونامون اومدن و راضی رفتن
راستی مامنم کادویی برام ی آرکوپال بیست پارچه و کاسه ی آبگوشت خوری و چاقوی میوه خوری برای استفاده ی دم دستیم آورده بود

امروز فهمیم مامانم مریض شده
دیشب بخاطر حابجایی بارسنگین تب ولرزکرده
امشب میریم بهشون سرمیزنیم
لطفابرای بهبودی ماماتم دعا کنین


تاریخ : شنبه 9 مرداد 1395 | 02:30 ب.ظ | نویسنده : بانوی عاشق | نظرات()