تبلیغات
فقط برای همسرم - ۲-روزهای زندگی متاهلی
همه نگران تنهایی های من شدن

روز اول کاری همسری شنبه بود،اصن دوست نداشت بره سرکار ولی مجبور بود،بخاطر عروسی موندکلی عقب بودن
همایشم بیست و شش مرداده و فقط بیست و دوروز وقت دارن
شنبه ک همسری رفت منم ظرفای صبحانه  شستم و دکورخونه رو از اون شلوغ پلوغی درآوردم
همه چیزو جم کردم و خونه دلبازترشد
برای ناهارازشب قبل ماکارونی مونده بود خوردیم
شب هم برای شام صبحانه خوردیم،آخه میخواستم برنامه تهیه غذام بیفته ب ظهرا ک شب وقتی همسری هست تو آشپزخونه نباشم
همسری شنبه ساعت دو برگشت
روز یکشنبه هم بعد صبحانه مهندس اومد دنبالش و رفت
منم رفتم ی دوری بیرون زدم و کمی کشمش خریدم برای عدس پلو
تارسیدمدخونه سریع ناهارگذاشتم ،ظرف میوه رو هم گذاشتم روی میز و دولیوان شربت هم حاضرکردم کذاشتم یخجال
یکمی هم لباس شستم بالباسشویی،خیلی سریع شست و بی صدابود
ساعت دو شد ولی همسری نیومد دیگه داشت خوابم میگرفت ک اومد
ظاهرا قراره تا بعد همایش همسری دیربیاد
باید برنامه ریزی کنم ک بیکارنمونم
سرماخوردگی هم امونمو بریده دام درنمیاد
سیفون سینک ظرفشویی مونم گرفته،دیشب ک بازش کردیم دیدیم توش کلی سیخ کبریت و خوردهدآکاسیف هست
موندم ایناچجوری رفتن توش
خلاصه اینکه ‌اول کاری زندگیم رفت زیرآب،البته فقط کابینت و وسایل داخلش
دیشب همسری برام درستش کرد دستش دردنکنه
امروز صب هم نمازبیدارنشدم،همسری میگه خیلی صدات کردم
بخاطر شربت سرماخوردگیم خواب موندم
الانم همسری رفته و سفره صبحانه م هنوزپهنه
سرم گیج میره و حس ندارم موندم ناهار چی بذارم ک برای شام هم باشه
کلی پیراهن اتونکشیده دارم برم ب کارم برسم
فعلا



تاریخ : دوشنبه 4 مرداد 1395 | 08:08 ق.ظ | نویسنده : بانوی عاشق | نظرات()