تبلیغات
فقط برای همسرم - ۱-عروسی بانوی عاشق
ازهمین حا بخاطر طولانی بودن پستم ازهمه عذرخواهی میکنم بالاخره روز عروسی فرارسید
شب قبلش بخاطرگرمای شدید هوا منو همسری خواب راحتی نداشتیم،صبح هم خیلی زودبیدارشدیم
همسری و داداشی رفتن میدون میوه خریدن،منم حیاط جاروزدم،مامانی دستگاه سی دی و باندهارو روبه راه کرد(مامانم فنیه بشدت)
همسری میوه هارو ک آورد مامان و خواهری شستن و خشک کردن بعدشم مامان و داداشی برای بار آخر رفتن ب خونه ی من سربزنن
منو همسری هم ی نیم ساعتی خوابیدیم،بیدارک شدیم همسری رفت شرکت تاماشین مهندس رو تحویل بگیره
منم ساعت دوازده رفتم آرایشگاه،موهامو بیگودی پیچید و رفتم زیرسشوار،اینکه چقدگرمم بود و چقد گوش راستم سوخت بماند
بعدش نمازخوندم و زنگ زدم آبجی بیاد آرایشگاه تا اونم موهاشو بپیچه و بره زیر سشوار
تا آجی بیاد و بره زیر سشوارمن خوابیدم خیلی مظلومانه روی صندلی آارایش خوابم برد
آبجی ک رفت زیر سشوار میناجون اومد و کار آرایش منو شروع کرد
همون اول بهش گفتم چش من خیلی حساسه ها،مدام اشکم درمیاد
باورتون نمیشه لااولین قطره چنان گوش پاک رو فرو کرد تو چشم من ک تا آخرکار ی قطره هم اشک من درنیومد
زمان همینجورمیگذشت و منو میناجون هرهر و کرکر میکردیم و اونم مشغول آرایشم بود
کمی بعد نسرین جونم اومد،یکم ک آرایشم کردن میناجون رفت سراغ آبجی و من ناخنام لاک زدم ک ب علت نداشتن استن ب طرز فجیعی دستامو کثیف کردم
آبجی کرد میناجون و نسرین جون ریختن سرم و هربلایی ک خواستن سرم درآوردن
منم ک گفته بودم بکشین و خوشگلم کنین واس هم لال مونی گرفته بودم
قراربود ساعت پنج من خونه باشم اما ساعت پنج و نیم بود و من هنوز تو آرایشگاه بودم و بسی بیخیال
تااینکه همسری زنگ زد و کفت داره میاد دنبالم،مینا هپل کرد و بدو بدو رژگونه و رژلبمو زد و اسپری فیکس آرایشمم زد
همسری ک اومد نسرین جون وسایلمو بهش داد بعدم شنلمو سرم کردم
آها پروسه پوشیدن لباس بسی خنده داربود چون بخاطر اندامی بودنش و وجود کلی بابلیس روی سرم کلی اذیت شدیم
از سالن ک بیرون اومدم دیدم چ شاخ شمشادی اومده دنبالم چ ماشینی گل زده برام چ دسته گل نازی برام خریده
دیگه سوارماشین شدم و چ خوشگل شدم چ خوشگل شدی ب هم گفتیم
حالا میخوایم بیام خونه همسری بخاطر پاپیون بزرگی ک روی شیشه عقب نصب بود اصن دید نپاشت ک دنده عقب بره
حالا فک کنین خونه ما کوچه بغلیه،ولی مجبورشدیم ازچندتا کوجه اونطرف ترخودمونو برسونیم ب خیابون اصلی و بریم خونه مامانم
وقتی رسیدم دایی ها و زنداییام رسیده بودن
همه از رنگ نو ،مدل مو و آرایشم خپششون اومده بود
نمیدونم کی من این همه لاغرشدم آخه حتی ی ذره هم شکم نداشتم
قربون حکمت خدابرم ک عروسیمو انداخت بعدماه رمضون تامن ب اوج خوشتیپی برسم
همه دخترداییاو دخترخاله هاموحتی دخترجاری و آبجی خودم تپلو بودم ولباسای تورتوری و کلوش پوشده بودن
اونوقت من ی لباس اندامی ک تازیر باسن چسب بود و بعدش ی ذره کلوش میشد و دنباله ش روی زمین کشیده میشد
خلاصه تیپی برهم زده بودیم،من نمیگم همه میگن
دقراربود بعد نماز سریعریم برای شام ولی مهمانان گرامی مخصوصا مادشوهرو حاری دومی ک ازشهرستان میامدن خیلی دیرکردن
خاله بزرگه و کوجیکه هم دیرکردن
موقع رقصیدن کلی شاباش جمع کردم
اذان ک شد سریع چاپرسرکردم و نمازخوندم،معموناهم اومدن تو حیاط و همه مشغول عبادت
خواهرم شوهرم گفت برای خوشبختی عروس و داماد هم دعاکنین
حالا همهکی یکی اومدن ب من میگن عروس خانم برای مادعاکن امشب
منم لپام گلی میشد میگفتم چشم
همه ک نمازخوندن همسرب اومد ک باعم برقصیم داداش کوچیکه هم لرای فیلم برداری اومد
با ترانه ی عزیزدلمه سعید باعشوه و ناز رقصیدیم و بازم شاباش جمع کردیم
برای پاتختی هم قبلا اعلام کرده بودم من جهازم جوره کسی کادو نیاره واسه همین همه بهمون صدتومن دادن
ولی قوم شوهرهیچی ندادن
مامانم ک شنلمو آورد تازه یادم اومد یادم شده بود ب خاله م بگم کسی اشکمو درنیاره
یهو دیدم خود خاله کوچیک داره شعرخداحافظی برام میخونه
مامم اومد دیم ی النگو درآورد و ب همه گفت عقل عروستون رو دار میدم کسی چیزی برنداره
همه اوووووووووو مشیدن ک چ عروسی ک عقل عروسش النگوس
مارسم داریم قوم شوهر شب عروسی بعنوان عقل عروسی ی جیزی ازخونه مامان عروس برمیدارن و خونه عروس ب عروس تحویل میدن
دخترجاریمم کلی تعحب کرده بود ک ماماتم طلا میده
شنلمو انداخت سرم صورتمو بوسید،تو جشاش مستقیم نگاه نکردم ک اشکمون درنیاد
بد نون پنیرمم داد دستم و دستمو کذاشت تو همسری و کفت الهی خوشبخت بشین
سرمو بردم زیر شنل و یهو اشکام جاری شدن
حالا باجشای خیس تازه یادشون اومده ک عکس یادگاری بندازن
شنلمو ک عقب کشیدن همه کفتن وای گریه نکن عروس خانوم فرداشب همین جایی خیالت راحت
بعدعکس انداختن اومدیم بیرون
جلوی درهمسری اداداش بزرگه م هماهنگ کرده ودن و مراسم آتیش بازی داشتیم
خیلی قشنگ بود
سوارماشین شدیم و پیش بسوی عنبران،کمی بالاتراز طرقبه
جشتون روزبد نبینه چ ترافیکی بود
قراربود ساعت ده باغ باشیم ولی ساعت دوازده رسیدیم
توی مسیر همه برامون بوق میزدن تبریک میگفتن دست تکون میدادن
من شنلمو کشیده ودم عقب ک بتونم دوروبرمو ببینم
توی باغ برنامه پذیرایی خیلی کند انجام میشد و غیرازآبجب و مامانم هیشکی برای کمک بلند نشد
حتی خواهرشوهرام و حاریام،مث ی مهمون نشسته بودن،ناسلامتی دامادی برادرشماهاس
اونحا خیلی ناراحت شدم همسری هم مجبوربود مدام ازپیشم بره و ب کارکناسربزنه
برادرشوهر محترم ک همیشه خودشو بزرگ همه میدونه ،خودشو تو هفتا سوراخ قایم کرده بود ک کسی بهش کاری نداشته باشه
بالاخره ب هرسختی مهموناپذیرایی شدن،مامان اینازودتررفتن ک وقتی مامیرسیم خونه باشن
خواهرشوهرام اومدن پیشم نفری پنجاه تومن دادن و گفتن شوهرشون کارداره و باید بریم خونه نمیایم خونه تون
ازباغ ک اومدیم بیرون همه داییام جلو در بودن ک ی ماشین پراز پسر ازجلومون رد شدن و با بوق وجیغ فریاد زد خوشبخت بشی عروس خانوم
ابراز احساسات مردم خیلی برام جالب بود
تو راه باغ تا خونه پسرداییا و پسرخاله هام ک ازمن کوچکترن کلی اذیتمون کردن
ماشینشونپ جفت میکردن ب ما و گلای ماشینو میکندن
داماد داییم ک اونم ازماکوچکتربود جنان حرفه ای نزدیک شد ک از گل جلوی ماشین گل کند و تو هوا ب همه نشون میداد
همسری بخاطراینکه پشت یگسردیدنداشت بااحتیاط میرفت ک پسرداییم نزدیک شد و گفت چیه علی آقا عروس میبری
منم خندیدم و گفتم استثنائا بله
شوهرخاله م و دامادای داییهای دیکه م(من پنج تا دایی دارم) مدام راه ر برامون میبستن و نمیذاشتم حرکت کنیم
ب خیام ک رسیدیم شوهرخاله م گفت بزنین کنار برقصیم
پسرخاله وها و پسردایی های محردم برام سنگ تموم گذاشتن ازبس رقصیدن،همسری هم کلی باهاشون کیف میکرد و میرقصید
بعد رقصیدن دوباره سوارشدیم و ب سمت خونه رفتیم
پشت چراغذقرمر تو اون همه جمعیت پسرخاله م پیاده شد و گل حلوی ماشین عروس رو کاملرداشت و گفت:این اکه سالم برسه حیفه
وکلی باعث خنده ی ملت شد
جلوی کوچه هم داماد دایی بزرگم راهو بست و میگفت نمیذارم برسین
این خیلی بچه ی خوب و آرومی بود نمیدونم اون شب جرااینقد شر شده بود
بالاخره ساعت دو و نیم ،ی رب ب سه رسیدیم خونه
دوباره آتیش بازی ب لطف داداش بزرگه م
جلوی درخونه م ک رسیدم داداشم راهو بست و گفت باید یچیزی بدی تا بزارم بیای داخل
بعد ازبقیه میپرسید بجه ها مضنه چنده کم نکیرم ی وقت
همسری بهش پول داد تا گذاشت بیایم داخل
اومدیم داخل همسری گفت بشین عزیزم خسته شدی
من ننشستم،خاله م کفت نمیشینه،پای انداز میخواد
مارسم داریم ک ب عروس ی هدیه میدن ک اومده سرخونه زندگیش،البته ازطرف اقوام شوهر
همه میگفتن نشین نشین،مادرداماد پای انداز بده
مادرشوهرم دست کرد کیفش و گفت:نوکرشم هستم ،اذیت نکنین عروسمو
و دوعدد تراول پنجاه تومنی ب من داد
همسری گفت بشین گلم
من بازم ننشستم
خاله م گفت داداشای داماد کجان،عروس پای انداز میخواد
برادرشوهرامم اومدن بالا یکم رقصیدن و هرکدوم صدتومن بهم هدیه دادن
خاله جون،خواهرشورامو صدازد ک گفتم هدیه شو دادن و خداحافظی کردن و رفتن
هدیه ها ک تموم شد من نشستم و یادم شد از همسری پول بگیرم
مهمونا یکی یکی همه جارو خووووووووب  نگاه کردن
از دیدن پرده ی پذیراییم همه تعجب کردن،هیکدوم همچین ورده ای تو خونشون نداشتن،اونم خونه مستاجری
تزیینات اتاق خواب و آشپرخونه و حمام هم توجه همه رو جلب کرده بود،دیگه زحمت من بود
ازپرده ی اتاق خوابمم خوششونداومده بود چون باکاغذدیواریم ست شده بود
مهمونایکی یکی اومدن وتبریک گفتن و رفتن
بعدرفتن مهمونا باداداشاوهمسری عکس گرفتم
حتی داداش کوچیکه ازآرایشم و لباسم تعریف میکرد
همسری باداداشی رفتن ک ماشین مهندس رو تحویل بدن وقتی برگشتن همه بوسیدنم و خداحافظی کردن
خواهری بغض کرده بود ولی خودشو کنترل کرد
وقتی رفتن نیم ساعت بعدش اذان صبح بود
ماهم بزور بیدارنشستیم ک نمازمون قضانشه،ولی خوابمون برد وقتی بیدارشدیم شبکه خراسان داشتن نمازمیخوندن
سریع وضوگرفتیم و دونفری نمازخوندیم و خوابیدیم یعنی  دراصل بیهوش شدیم
ولی بازم من اعت هشت بیدارشدم و همسری هم بیدارشد و صبحانه خوردیم
بعدشم حمام و توالت و جم و جورکردم،آشپزخونه رومرتب چیدم ک از خونه عروس دربیاد
خسته بودم ولی رفتم دوش گرفتم ک  موهام ازهم بازبشن آخه خیلی تاف و چسب داشت
ازحموم ک اومدم موهاموخشک کردم و کنارهمسری خوابیدم****ادامه توسط نویسنده پاک شده است
برای ناهار هم من املت مخصوص درست کردم وبعدنوش جان کردن دوباره خوابیدیم آخه خیلی خسته بودیم
ازخواب ک بیدارشدیم چای خوردیم وحاضرشدیم ک بریم خونه مامانم
سرراه ی جعبه شیرینی هم کرفتیم و رفتیم خونه مامان
همه ازدیدنمون خوشحال شدن،انگار ن انگار ک دیشب منو دیدن
نشستیم و میوه و شربت آوردن بعدشم من ظرفارو جم کردم و آبجی شست
همزمان مشغول تهیه شام هم بود،ماکارانی گفتم اتفاقا منم میخوام ماکارانی درست کنم
وقتی برگشتم کنارهمسری نشستم  مامان رفت تواتاق وبایه حعبه کوجیک برگشت
بازهم ی النگو،هدیه مامانم ب من،کلی ذوق کردم النگوهام شدن شیش تا
اذان شد نمازخوندیم وحاضرشدیم ک برگردیم مامان گفت شام بخورین  بعدبرین
گفتیم نه بریم دیگه،یکمی هم وسیله داشتیم ک مامن وداداشی مارورسوندن و هرچی گفتیم بیاین بالا نیومدن و رفتن حرم
توخونه سریع لباس عوض کردم و ماکارانی درست کردم
شام ک خوردیم سریع خوابیدیم چون همسری قراربود بره سرکار
صبح بعدنمازیکم خوابیدم وبعدشم ی صبحانه دبش بانون داغی ک همسری خریده بود
همسری ک رفت سرکارمنم پولای جمع شده رو ک هفتصدمیشد ریختم ب حساب همسری ک کرایه خونه رو پرداخت کنه
برگشتنی هم ی جاصابونی دیواری خریدم ولی ب دیوارنچسبید
بعدشم اومدم خونه دوش گرفتم ولباس شستم البته بادست
بعدشم کمدمرتبت کردم و لباس مجلسیاو لباس گرمارو توچمدون گذاشتم
همسری هم ک اومد من آرایش کرده و لاک زده با شربت آلبالومنتظرش بودم
ناهارمم گرم کردم و سریع خوردیم و الانم میخوام بخوابم چشام داره میره
ازهمه دوستانی ک باپیاماشون یادم کردن متشکرم
امیدوارم همه خوشبخت و شادباشین
پ.ن: وقتی میخواستیم باهمیگسری برگردیم خونمون آبجی گریه میکرد،داداش پرسیدجراگریه میکنی،گفت چون عفت داره میره
مامانم گفت دیشب رفت که،آبجی هیچی نکفت و کریه کرد،دستمو محکم فشارداد و چشاش قرمزترشد
خواهرم دلش برام تنگ شده،امروزم بهم زنک زد و حالمو پرسید،صداش میلرزید،منم خودمو کنترل میکردم


تاریخ : شنبه 2 مرداد 1395 | 03:29 ب.ظ | نویسنده : بانوی عاشق | نظرات()