تبلیغات
فقط برای همسرم - شام آخر
امشب آخرین شبی هست ک من خونه مامانمم
باورش برام سخته
باورم نمیشه ک دیگه نیستم ک صبحا باصدای مامانم برای نمازبیداربشم
باورم نمیشه ک دیگه نیستم ک باخواهرم تو سروکله ی هم بکوبیم
باورم نمیشه ک دیگه نیستم ک داداش بزرگم بهم بگه آبجی ناهارمو ببند من برم سرکار
باورم نمیشه ک دیگه نیستم ک باداداش کوچیکه حناق بشکنم و همون دقیقه بهش ببازم

خدایا این دوسال و دوماه و شونزده روز باهمه سختیاش،باهمه ی گریه هاو خنده هاش ...
گذشت
خدایا من بالاخره یادگرفتم ک فقط ب تو توکل کنم
وبالاخره تو خودت همه چیز رو روبه راه کردی
هیچ وقت اون روز یادم نمیشه ک دربدر نقدکردن یک چک بودیم
اکه اون روز چک نقد میشد من الان ی هفته بود ک خونه خودم بودم
اما همون بهتر ک نشد و من ی درس بزرگ گرفتم
ب خاله کوچیکم میخوام پیام بدم ک شب عروسی احازه نده کسی اشک منو دربیاره
هرچند ازهمین الان من ی سره بغضم میگیره
همیشه فک میکردم بخاطر اینهمه سختی ک کشیدم مث ی زندانی ک آزاد بشه پرمیکشم و میرم
اما امشب بدجور بغض کردم و اگه همسری نبود ی دل سیر گریه میکردم

خدایا من میرم
لطفا مواظب مامانم ،خواهرم و داداشام باش

دوستان برام دعا کنید
فرداشب عروسیمه



تاریخ : چهارشنبه 30 تیر 1395 | 10:56 ب.ظ | نویسنده : بانوی عاشق | نظرات()